غزل های محشر محمد علی بهمنی...
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزهارا با شب شمرده بودم
ده سال دور و تنها تنها به جرم این که:
او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم
ده سال می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد:
کاش آن غروب هارا از یاد برده بودم
(محمد علی بهمنی)
آمده ام با عطش سال ها
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدن آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دل خوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسورانی ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی ی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی ست که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها...به کجا می کشی ام خوب من؟
ها...نکشانی به پشیمانی ام!
(محمد علی بهمنی)
گپ
باران گفت
نمی بوسمت
سرما می خوری
(محمد علی بهمنی)